نام مقدس شیعه در قرآن 5 بار یا 12 بار آمده است
به ابجدعلم ریاضی قرآن ابجد 5 تن آل عباء 583اهل بیت فاطمه583امت اسلامی853
583 اهل دین اسلام قرآن 583اهل بیت فاطمه583عاشوراه 583 شیعه بدین اسلام 583 با آبروی قرآنی 583با کلید دین اسلام اهل محمد علی احد عشر 583 بذات الله 583 یا برحق اهل اسلامی محمدی 583 سربلند اهل دینه 583 درهای بقرآنی 583
583شبکه نور 583 اهل دین قرآن اسلام 583عاشوراه 583 با شور دینی 583اهل بیت فاطمه 583 امت اسلامی 583اهل بیت فاطمه 583 ابجد پنج تن آل عباء 583 شیعه بدین اسلام 583 شیعه بدین اسلام 583 این عدد نورانی را از راست بخوان583 میشود 385 شیعه براستی شیعیان فرزندان بحق اهل بیت پیامبرند پیامبر فرمودهیچ کسی شیعه نخواهد شد مگر فرزند دخترم فاطمه باشد پیامبر فرمود فقط یک فرقه اهل نجات است به ابجد فرقه 385 شیعه 385بصاحبان اصل اهل دین 385 مرد عالم 385 اسلام پیامبر 385فقط دین اسلام 385 به ابجد خانواده محترم پیامبر583 محمد علی فاطمه حسن حسین 583 عاشوراه 583 شبکه نور 583 به قرارداد الله 583 اهل بیت فاطمه 583 امت اسلامی583اهل دین قرآن اسلام 583 لا اله الا الله 167+ 132 اسلام +202 محمد علی +59 مهدی 23 = 583 اهل بیت فاطمه 583 اهل دین اسلام قرآن 583 به ابجداهل دین 100+351 قرآن +132 اسلام=583شبکه نور 583 شبکه نور583 اهل بیت فاطمه 583 این عدد نورانی را از راست بخوان براستی شیعیان فرزندان اهل بیت محمد علی فاطمه حسن حسین 583 اهل دین قرآن اسلام 583با کلید دین اسلام اهل محمد علی 583 این عدد نورانی 583 از راست بخوان میشود 385 شیعه 385با اسلامی دین الله 275 +110 دین الهی = 385 شیعه385 با اسلامی دین الله دین الهی 385 اهل دینی بقانون الله 385 فلسفه دین الله 385شیعه 385مسئول محترم بلاگفا اینجانب بیش از 18 وبلاگ ابجد در بلاگفا نوشتم از سال 92 دیگر نتوانستم وارد وبلاگ هایم شود رمزشان را گم کردم لطفا هر سال رمز یکی از آنها را برایم به همین وبلاگ ارسال کن خیلی خیلی متشکرم اعتماد کن خودم هستم در وبلاگهای دیگر هم از شما تقاضا نموده ام مثل در وبلاگی که تا بحال هزاران نفر از آن دیدن کرده اند
صاحب سخنی که بر سخن آگاه است اول سخنش بنام بسم الله است فقط شیعه بحق میباشدبه ابجد 110 دین الهی 110 علی 110 بحق 110 علی 110 دین الهی 110 اهل دینی 110 دین الهی 110 علی 110 بحق 110 اگر خطها ریز میباشد کنترل را بگیر و غلتک موس را به جلو بچرخان بزرگ نمایی میشود
به ابجدعلم ریاضی قرآن ابجد 5 تن آل عباء 583اهل بیت فاطمه583امت اسلامی853
583 اهل دین اسلام قرآن 583اهل بیت فاطمه583عاشوراه 583 شیعه بدین اسلام 583 با آبروی قرآنی 583با کلید دین اسلام اهل محمد علی583 احد عشر 583 بذات الله 583 یا برحق اهل اسلامی محمدی 583 سربلند اهل دینه 583 درهای بقرآنی 583
583شبکه نور 583 اهل دین قرآن اسلام 583عاشوراه 583 با شور دینی 583اهل بیت فاطمه 583 امت اسلامی 583اهل بیت فاطمه 583 ابجد پنج تن آل عباء 583 شیعه بدین اسلام 583 شیعه بدین اسلام 583 این عدد نورانی را از راست بخوان583 میشود 385 شیعه براستی شیعیان فرزندان بحق اهل بیت پیامبرند پیامبر فرمودهیچ کسی شیعه نخواهد شد مگر فرزند دخترم فاطمه باشد پیامبر فرمود فقط یک فرقه اهل نجات است به ابجد فرقه 385 شیعه 385بصاحبان اصل اهل دین 385 مرد عالم 385 اسلام پیامبر 385فقط دین اسلام 385 به ابجد خانواده محترم پیامبر583 محمد علی فاطمه حسن حسین 583 عاشوراه 583 شبکه نور 583 به قرارداد الله 583 اهل بیت فاطمه 583 امت اسلامی583اهل دین قرآن اسلام 583 لا اله الا الله 167+ 132 اسلام +202 محمد علی +59 مهدی 23 = 583 اهل بیت فاطمه 583 اهل دین اسلام قرآن 583 به ابجداهل دین 100+351 قرآن +132 اسلام=583شبکه نور 583 شبکه نور583 اهل بیت فاطمه 583 این عدد نورانی را از راست بخوان براستی شیعیان فرزندان اهل بیت محمد علی فاطمه حسن حسین 583 اهل دین قرآن اسلام 583با کلید دین اسلام اهل محمد علی 583 این عدد نورانی 583 از راست بخوان میشود 385 شیعه 385با اسلامی دین الله 275 +110 دین الهی = 385 شیعه385 با اسلامی دین الله دین الهی 385 اهل دینی بقانون الله 385 فلسفه دین الله 385شیعه 385
نام شیعه 5 بار در قرآن آمده و 7 بار با ترکیباتش 7+5= 12 بار نام شیعه در قرآن آمده ولی نام فرقه های باطل دین یک بار هم در قرآن نیامده مرد باشید و حرف حق را بپذیرید اینقدر بدبخت و نامرد نباشید اینها دارنداز مظلومیت شیعه سوء استفاده میکنند یکی از وهابی های دائشی ها گفت خجالت بکش نام ما هم در قرآن آمده پرسیدم بفرما ما قبول میکنیم فرمود ما پیروان شیطان میباشیم و نام شیطان 22 میباشد به ابجد شیطان 22 عمر هم 22 ابابکر 22 منافقان 22 مجرمان 22 عمر 22 ابابکر 22 مقصر 22شیطان 22 مقصر 22 دشمن اسلام 22 هذیان 22 دروغ 22 نیرنگ 22 کلک 22 کید 22مکارا 22 روباه 22بدبختی 22 بدیها22 نام ما بیشتر از نام شماست گفتم درست میفرمائید جمالتو عشق است شما خود شیطان میباشی فرمود نه من الاغ شیطانم گفتم تا شیطان الاغهایی مثل شما دارد هیچ غمی ندارد آقا وقتی قرآن چاپ میکنید روی جلد آن به علم ریاضی قرآن علم ابجد بنویسید قرآن شیعها 737-541 عمر ابوبکر = 196 ضرب 14 معصوم 196 به ابجد دین اسلام 196 اصوله دین196 کلید اسلام 196 اساس دین 196 دین اسلام 196 ضرب 14 معصوم میباشد دین اسلام 196 گذشته از 700 آیه برای امام علی(ع) طبق روایت اهل سنت درباره امام مهدی 255 آیه میباشد مهدی به ابجد کبیر مهدی 59 میباشد این آیه هم 59 حرف دارد بشمار59 و نرید ان نمن علی الذین استضعفوا فی الارض و نجعلهم ائمهٔ و نجعلهم الوارثین59 مهدی 59 حامی 59 زمین 59 ازآن 59 مهدی 59 مهدی امام 12 دوازدهم شیعیان میباشدنام شیعه 5 بار در قرآن آمده یا 12 بار ولی نام شما یک بار هم نیامده پیامبرفرمود فقط یک فرقه اهل نجات است به ابجدفرقه385 شیعه 385 مرد عالم 385 اسلام پیامبر 385 فقط دین اسلام 385 فلسفه دین الله 385 پیامبر فرمود هیچ کسی شیعه نخواهد شد مگر فرزند دخترم فاطمه باشد فاطمه بر شیعه عزت میدهد درس توحیدو نبوت میدهد نام شیعه زینت قرآن بوود غیر شیعه نیست در قرآن ابد شیعه یعنی قل هو الله احد فرقه های دین همه باطل بوود اگر نام حنبلی خرس تنبلی یک بار میآمد من حنفی نخ کنفی ای بیچاره ای بدبخت روز قیامت جواب خدا را چه خواهی داد ای گمراه دین به ابجد گمراه دین 310 میشه 310 عمر 310 جهل عرب 310 منکر 310 کفری 310 اباجهل در دین 310 ابله منافقا 310 کلب کلب هار 310 جاهل منافق 310 سگ هار پلید 310 گرازه نا اهلی 310 گمراه دین 310 منکر 310 کفری 310 عمر 310 حرامیان حرامزاده پلید 310 دلیله نفاق 310 اباجهل در دین310جهل عرب 310عمر310 گمراه دین 310 جهل عرب 310 اباجهل در دین 310 عمر 310گمراه دین 310حرامیان 310 نمرودی 310 سم ری 310جهل عرب 310 اباجهل در دین 310 عمر310 جهل عرب 310 خدایی بعضی کلمات از طلاء ارزششان بیشتر است یعنی یک گنج عالم است و مثل آن پیدا نمیشود همان سامری قوم موسی و سامری قوم محمد(ص) به ابجد قرآن بسم الله الرحمان الرحیم 786-541 عمر ابوبکر= 245 به ابجد اسلامه حق 245 یعنی علی 110+135 فاطمه = 245 دینه بحق الله 245 علی 110+135 فاطمه = 245 اسلامه حق فاطمه و علی میباشند به ابجد کاغذ و دواته 1447 -1202 سه خلیفه = 245 علی 110 +135 فاطمه =245 دین بحق الله 245 اسلامه حق 245 پیامبر کاغذ و دوات خواست عمر فرمود هذیان میگوید و قرآن ما را بس است «كساني كه هواي نَفَسشان بر خودشان غلبه كرد به این آیه دقت کنید 22 حرف میباشد ابجد ابابکر یا عمر هم 22 ابجد شیطان هم 22 عمر 22 ابابکراین آیه قرآن هم
22 حرف میباشد بشمار22(اَلَّذينَ غَلَبَت أَهوَائَهُم
عُقُولَهُم، يعني صحابه)ابجد شیطان هم 22 عمر 22 ابابکراین آیه قرآن هم22حرف میباشد بشمار
22(اَلَّذينَ غَلَبَت أَهوَائَهُم عُقُولَهُم، يعني صحابه) معناي حقيقي كتاب خدا را تحريف كردند (حَرَّفوا) و آن را دگرگون ساختند (و غيّروه)» (عسكري، تفسير، 95؛ ن. ك. به: ابوبکرابجدفساد تباهی 563 - 541 عمر ابوبکر = 22 عمر ابجد فساد تباهی 563 - 541 عمر ابوبکر=22عمر22 این آیه قرآن 49 حرف به ابجد ابابکر عمر49 حروف میباشد بشمار49 وَمَثلُ كَلِمَةٍ خَبِيثَةٍ كَشَجَرَةٍ خَبِيثَةٍ اجْتُثَّتْ مِن فَوْقِ الأَرْضِ مَا لَهَا مِن قَرَارٍ این آیه 49 حروف ابجد ابوبکر 27+22 عمر = 49 به ابجد صغیر هم 49شیطان گمرهی49 وَ وَیْلٌ لِلْکافِرینَ مِنْ عَذابٍ شَدیدٍ = ویل للکافرین من عذاب شدید = علم حروف این آیه هم 22 حرف میباشد علم نقطه میگوید به 14 معصوم خیانت شده 22شیطان 22 ابابکر 22 بدبختی 22 بناحقه 22 نابحقه 22 دشمن اسلام22 عمر 22 ابابکر22 مجرمان 22 منافقان22 عمر 22 هذیان 22 مقصر22 بدبختی22 دشمن اسلام 22 ابجد شیطان هم 22 عمر 22 ابابکراین آیه قرآن هم 22حرف
میباشد بشمار 22(اَلَّذينَ غَلَبَت أَهوَائَهُم عُقُولَهُم،
يعني صحابه) معناي حقيقي كتاب خدا را تحريف كردند (حَرَّفوا) و آن را دگرگون ساختند (و غيّروه)» (عسكري، تفسير، 95؛ ن. ك. به: ابوبکرابجدفساد تباهی 563 - 541 عمر ابوبکر = 22 عمر ابجد فساد تباهی 563 - 541 عمر ابوبکر=22عمر
به ابجد شیطان 22 هذیان 22 عمر22 ابابکر22 دشمن اسلام 22 بدبختی 22 نامردان 22 دینها 22 مکارا 22مجرمان 22 منافقان 22 شرابیا22 با خودسرا 22 شرخراه22سرخراه 22خیانت ها 22 گمرهه 22 مقصر22 عمر 22 شیطان22 ابابکر22 مجرمان 22 منافقان 22 اهل آتشه 22دوزخه 22درآتشه 22دوزخه 22 خردجال 22 نامردان 22دینها 22
به ابجد شیطان 22 هذیان 22 عمر22 ابابکر22 دشمن اسلام 22 بدبختی 22 نامردان 22 دینها 22 مکارا 22مجرمان 22 منافقان 22 شرابیا22 با خودسرا 22 شرخراه22سرخراه 22خیانت ها 22 گمرهه 22 مقصر22 عمر 22 شیطان22 ابابکر22 مجرمان 22 منافقان 22 اهل آتشه 22دوزخه 22درآتشه 22دوزخه 22 خردجال 22 نامردان 22دینها 22 پیامبرفرمود بعد از من فتنه ها بپا خیزند به ابجد فتنه ها 541 عمر ابوبکر 541 دشمنه اسلامی
ظالم 971-430 مقصر=541عمر ابوبکر541عداوتین541 مجرمین بدین اسلام 541 کافر پلید دین اسلام 541دشمنه اسلامی541 آفتین541 قاتلی541مرگ کافر 541مجرمین بدین اسلام541
پرتگاه منافقا 878-337 محمد علی فاطمه = 541 عمرابوبکر541 فتنه ها 541 اهله شر541 دشمنه اسلامی
با پرتگاه اهل دین اسلام 851-541 عمر ابوبکر = 310 عمر ظالم 971- 310 عمر = 661 عثمان 661مردان رجس یا ابله پلید661عثمان661 -971 ظالم = 310 یامردان رجس ملحد 651 بله اسراف کاران 651 مردانه فاسده دینه اسلام 651-110دین الهی=541 فتنه ها 541 مکافات541عمرابوبکر541 اهله شر541 آفت کلی 541 آفتین 541 کافر پلید دین اسلام 541 مجرمین بدین اسلام 541 کفار پلید دین اسلام 541
دروغ گویان دین اسلام 1473-271 منافق = 1202 عمر ابوبکر عثمان 1202 اینم آیه قرآن 1202 ان من المجرمین منتقمون 1202 ما مجرمان را سخت انتقام خواهیم گرفت به ابجد خیانت امانت در قرآن به علم ابجد خیانت امانت 1553-351 قرآن = 1202 عمر ابوبکر عثمان 1202 بکافران محض1202 احمق پلیدی دشمن خدا 1202 ارتش کفار 1202 بخیانت کاران ابله 1473-271 منافق = 1202 عمر ابوبکر عثمان 1202 اینم آیه قرآن 1202 ان من المجرمین منتقمون ما مجرمان را سخت انتقام خواهیم گرفتبه ابجد خیانت امانت در قرآن به علم ابجد خیانت امانت 1553-351 قرآن = 1202 عمر ابوبکر عثمان 1202 بکافران محض1202 احمق پلیدی دشمن خدا 1202 ارتش کفار 1202 بخیانت کاران ابله1473 -271= 1202 -بخیانت کاران ابله1473 - 271 منافق =1202 عمر ابوبکر عثمان 1202 اینم آیه قرآن 1202 ان من المجرمین منتقمون ما مجرمان را سخت انتقام خواهیم گرفت
به ابجد بدعت کنندگان 651-110دین الهی=541 عمر ابوبکر 541فتنه ها541اهله شر541دشمنه اسلامی541عمرابوبکر 541فتنه ها541دشمنه اسلامی541مکافات541آفت کلی541 پیامبرفرمودبعدازمن فتنه هابپا خیزندبه ابجدفتنه ها541عمر ابوبکر 541 کافر پلید دین اسلام 541 مجرمین بدین اسلام 541 کفار پلید دین اسلام 541 اهله شر 541 فتنه ها 541 عمر ابوبکر 541 ظالم 971-430 مقصر=541عمر ابوبکر541
به ابجد باراه کج غلطه 1276-1202 سه خلیفه کفر= 74 ابوبکر 27+22 عمر +25 عثمان = 74 والشجره" ها الملعونه 74 به ابجد دروغ بدین1276- 74 فرقه پلید = 1202 سه خلیفه عمر ابوبکر عثمان 1202 اینم آیه قرآن 74 ان من المجرمین منتقمون 74 ابجد صغیر ابوبکر عمر عثمان میشه 74 و ابجد کبیرشان میشه 1202 ان من المجرمین منتقمون 1202 به ابجد بدین دروغ 1276- منهای1202 سه خلیفه =74 بازم ابجد صغیر سه خلیفه ابوبکر27+22 عمر +25 عثمان = 74 دین اسلام 74 فرقه شد دلیلش این سه دین و قاصب ولایت اهل بیت بوده لعنت خدا بر سه قاصب اهل بیت
از اهل سنت بدون حب و بغض میپرسیم جواب میخواهیم :اگر به عقیده شما خلافت باید به شورا و اجماع گذارده شود پس چرا عمر را اجماع مسلمین خلیفه نکرد بلکه او به وصیت ابوبکر خلیفه شد ؟شما میفرمایید پیغمبر خلیفه ای تعیین نکرده بود و ابوبکر را اجماع مسلمین خلیفه نمود . ما میپرسیم چرا ابوبکر از پیغمبر تبعیت نکرد و خلافت را پس از خود به شورا واگذار نکرد؟ابوبکر در نامه های خود مینوشت از جانب ابوبکر خلیفه رسول خدا . پس اگر پیغمبر خلیفه معین نکرده بود ابوبکر چرا خلافت خود را منسوب به پیغمبر میدانست ؟جریان انتخاب خلیفه پس از عمر به شکل تازه ای درآمد و خلافت را در شورای شش نفری محدود نمود و مخالفین و مخالفین از آنها را محکوم به قتل دانست . اگر خلافت با اجماع و شورا حاصل میشود باید همه مردم در آن شرکت کنند . تشکیل شورای شش نفری چه معنی داشت ؟ گذشته از این آراء اکثریت در هر شورایی معتبر و قابل اجراست . دیگر کشتن اقلیت و مخالفین یعنی چه؟نبی الله در موقع شهادت کاغذ و دواتی میخواست تا چیزی بنویسد . عمر ضمن توهین به آن حضرت فقط یک حرامزاده میتواند خاتم پیغمبران را دیوانه بخواند گفت ایشان هذیان میگوید یعنی دیوانه شده است و احتیاجی به وصیت نیست کتاب خدا ما را کافی است . همین حرفی که وهابی ها و گروهشان دائش میزنند و انسانهای بی گناه را میکشند ما میپرسیم اگر وصیت لازم نبود و کتاب خدا کافی بود پس وصیت ابوبکر و عمر در موقع وفاتشان بر خلاف این قول بود و معنی قرآن و علم آنرا کسی بهتر از امیرالمومنین علی بن أبی طالب نمیدانست . زیرا قرآن بر پیغمبر نازل شده و آنحضرت فرمودند : انا مدینة العلم و علی بابها فمن اراد العلم فلیات الباب چرا خداوند در قرآن ازسگ نام برده ولی از 74 فرقه دین نامی برده نشده چون سگ پاچه صاحبشو گاز نمیگیره سگی که صاحبشو نشناسه سگ نیست 310 سگ هار پلید 310کلب کلب هار310 عمر310 گمراه دین 310 منکر 310 کفری 310 عمر 310 گراز ناهلی 310 جهل عرب 310 دلیله نفاق 310 اباجهل در دین 310 عمر 310 دلیله نفاق 310 اباجهل در دین 310 عمر 310 حرامیان 310 کفری 310 منکر310 عمر 310 جاهل منافق 310 ابله منافقا 310 عمر 310 نمرودی 310 حرامزاده پلید 310 عمر جهل عرب 310 گمراه دین 310 منکر 310 کفری 310 اباجهل در دین 310 عمر 310جهل عرب 310 فرمود دز زمان جاهلیت هیچ گناهی نبوده که مرتکب نشده باشم لواط زنا با محارم کسی که مادرش عمه اش و پدرش دائی و پدر بزرگش باشد میشه همین دائش جهاد نکاه حلال میشود یه لغمه به هر سگی بدهی امکان نداره ازت تشکر نکنه برات دم تکان نده تا ابد یادشه و یادش نمیره سگ صاحبش را میشناسد میداند صاحبش بر او ولایت دارد ولی خداوند کسانی که در دین ولایت ندارند در قرآن نامی از آنها که کمتر از سگ را نام نبرده شما اسم فرقه ات چیست اهل سنت در قرآن چیزی بنام اهل سنت نداریم شافعی در قرآن نیست در انجیلو زبور هم نیست حنفی در قرآن نیست شافعی در قرآن نیست خنبلی خرس تنبلی ولی سگ که صاحبش را میشناسد در قرآن نامش آمده ولی در غدیر خم تمام این فرقه ها ی بیشعور ولایت علی و پیامبر را دیدند ولی ندید گرفتند و خود را به نفهمی زدند چون تازه از بت پرستی هنوز خارج نشده بودند امام علی فرمود ابوبکر رکب وبا و عمر تا سن 41 سالگی هنوز بت پرست بودند در نامه عمر به معاویه عمر فرمود من به خدای محمد ایمان نیاورده به لات و اوزی قسم من به نیاکان پدرانم پایبندم وقتی دین را بی خیال بشی فرق نمیکند تو هم بت محسوب می شوی و برای قصب خلافت به خواهر و مادرت هم رحم نمی کنی کسی که به خواهر مادرش رحم نکند میخواهد به خلافت رحم نکند ابوبکر و عمر بجای تشحیح بدن مطهر رسول خدا را رها و به سقیفه بنی ضاعده محل تجمع یهودیان بنی قراضه رفتند برای قصب خلافت علی با چند تن از شیعیانش تنها بدن مطهر رسول خداراغسل داده و پیامبر را بخاک سپردند واجب رسول خداست یا قصب خلافت خلافتی که بدون سالار غدیر امام علی و شیعیانش باشد باطل است قرآن میفرماید انی جاعلک لناس اماما ما قرار میدهیم در بین مردم امام را در غدیر خم امام توسط پیامبر انتخاب شد و دست علی بالا رفت پیامبر فرمود هر که من مولای اویم این علی مولای اوست اینم آدرس فقط از کتب اهل سنت
فی ریاضی القرآن علم کلام علم ابجد علم نقطه فی لغت القرآن عالم
ابجد آل سعود 171 +370 شیطان370-171 آل سعود= عمر ابوبکر541 فتنه ها 541 اهله شر541 آفتین 541 عداوتین 541 دشمنه اسلامی 541 کافر پلید دین اسلام 541 مقصرادین الهی541 مجرمین بدین اسلام 541 مقصرا دین الهی 541به ابجد منافقان قرآن 673-132 اسلام = 541 عمر ابوبکر 541 فتنه ها 541 اهله شر 541 دشمنه اسلامی541 اولین بملحد قاصب 541 نامردان نا اهل پلید دینی 541
به ابجد ظالم 971 -430 مقصر = 541 عمر ابوبکر 541 به ابجد فتنه گران 786- 245 اسلامه حق = 541 ابوبکر عمر541 فتنه ها 541+430 مقصر = 971 ظالم 971+ 231 ابوبکر = 1202 ابجد سه خلیفه کفر 1202 اینم آیه قرآن 1202 ان من المجرمین منتقمون 1202 ظالم 971 - 310 عمر =661 عثمان 661 - 231 ابوبکر = 430 مقصر430 +231 ابوبکر = 661 عثمان661-231 ابوبکر= 430 مقصر ابوبکر و عمر طبق معادله ظالم و مقصر از شیطان پست تر بوده اندبه ابجدخیانت کار عالمی 1433-1202سه خلیفه=231 ابوبکرابجدفساد تباهی 563 - 541 عمر ابوبکر = 22 عمر ابجد فساد تباهی 563 - 541 عمر ابوبکر =22عمر 22شیطان22ابابکر22عمر 2222لعنت 22بدبختی 22بدیها22لعنت 22ملحدمنافقان22مجرمان22شیطان 22بکذابه22مقصر22هذیان22عمر22بدبختی22لامذهب22 22قصبی22 عمر22 ابابکر22 رکب وبا22 دوسال خلافت نکرده از دنیا رفت تمام ناخلف ها و ناحقها دوسال نشده ازدنیامیروند قاتلان امام حسین دوسال نشده مختار همه را به درک فرستاد هر کسی بناحق 22باشد مرسی 22 بنی صدر دوسال نشده پا به فرار گذاشت فی ابجد الصغیر ابجدشیطان22بکذابه22مقصر22هذیان22عمر22 بدبختی22 لامذهب 22قصبی 22عمر22 ابابکر22 رکب وبا22دروغ22کلک22کید22 خدعه22 نیرنگ 22روباه22احمقه22گمرهه22 منکر 22عمر2 2 ابابکر22دشمن اسلام22 22شیطان 22بدیها 22 بدبختی22بدیها 22دشمن اسلام22 سست ایمان 22باابلیس22آدم کشه 22جنگ طلب 22مرگی 22 بدشمن نادان22 دشمن اسلام22 عمر22ابابکر 22بناحقه 22 نابکار22دینها 22بجنایت22خیانته22 نکبتها بمکر22باخدعه22 بنامرد22دینها22 بنامرد22پررو22جاطلبا22 سرکشها22کسکشها 22 جنگ طلبا22نیرنگ22 ناخلفه22بناحقه 22 درآتشه 22دوزخه 22 احمقه22 نابکار22 ابابکر 22 ملحد شیطان22 عمر22نیرنگ22کلک22کج فهم 22نکبتها22 نکبتها 22 منافقان22 مجرمان22 بدزده22اسلامی22نابکار 22مکارا22روباه 22باخدعه22 ناخلفه 22عمر22 بدبختی22هذیان 22مقصر 22احمقه22شیطان22بناحقه22 نابحقه22منافقان22شرمی22بکنی22منافقان 22فاجرن22عمر22مجرمان22 22عمر22ابابکر 22رکب وبا22 نیرنگ22 کلک22کید 22لعنت22شیطان 22عمر22 ابوبکر 22ملحد22دشمن اسلام 22 22عمر22 ابابکر22 دشمن اسلام 22 بناحقه نابکاردینها22شیطان22 نابکار22دینها22 جنگطلب22 بناحقه 22ناخلفه22بدشمن نادان22مجرمان 22منافقان 22عمر 22ابابکر 22شیطان 22پیامبر فرمود بعد از من فتنه ها بپا خیزند به ابجد541 فتنه ها 541 عمر ابوبکر 541 ظالم 971 -430 مقصر = 541 عمر310+231 ابوبکر = 541 عمر ابوبکر541 به کافر دین الهی اسلام 541عمر ابوبکر رکب وبا541 با توجه به اينکه در تمامي منابع معتبر شيعه واقعه غدير به طور کامل همراه با وقايع قبل و اتفاقات بعد از آن ذکر شده است از ذکر منابع شيعه در زمينه سند واقعه غدير خودداري کرده و صرفا منابع اهل سنت را ذکر کرديم. براي جستجوي بيشتر مي توانيد به کتاب" الغدير" علامه اميني مراجعه کنيد. اخبار اصفهان: ج1ص107و235.ج2ص227. اخبارالدول وآثارالاول:ص102. أربعين الهروي:ص12. أرجح المطالب:ص36و56 و58 و67 و203 و338 و339 و389 و581-545 و681 . الارشاد: ص420. أسباب النزول:ص135. أسد الغابه:ج1ص308و367.ج2ص233.ج3ص92و93و274و307و321.ج4ص28.ج5ص6و205و208. الامامه و السياسه:ج1 ص109. أنساب الاشراف:ج1 ص156. البدايه و النهايه:ج5 ص208-213و227و228-ج7ص338و344-349. بلاغات النساء:ص72. تاريخ بغداد:ج8ص290-ج7ص377-ج12ص343-ج14ص236. التاريخ الکبير:ج1ص375-ج2قسم2ص194. تاريخ الخلفاء:ص114و158و179. تفسير الثعلبي:ص78و104و181و235. تفسير الطبري:ج3ص428. تفسير فخر الرازي:ج3ص636. التمهيد(باقلاني):ص171. الجمع بين الصحاح:ص458. حياه الصحابه:ج2ص769. حليه الاولياء:ج5ص26و363-ج6ص294. الخصائص:ص4و49و51. خصائص النسائي:ص21و40و86و88و93و94و95و100و104و124. الخصائص(السيوطي):ص18. الخطط والآثار(مقريزي):ص220. الدر المنثور:ج2ص259و298. دول الاسلام(ذهبي):ج1ص20. ذخائرالعقبي:ص67و68. روضات الجنات(زمجي):ص158. سر العالمين(غزالي):ص16. سنن الترمذي:ج5ص591 . سنن ابن ماجه:ج1 ص43. سنن النسائي:ج5 ص45. سنن المصطفي صلي الله عليه و آله:ج1ص45. السيره النبويه(زيني):ج3 ص3. شرح نهج البلاغه(ابن أبي الحديد):ج1ص317و362-ج2ص288-ج3ص208-ج4ص221-ج9ص217. الشرف الموبد(نبهاني):ص58و113. شواهد التنزيل:ج1ص158و190. صحيح الترمذي:ج1ص32-ج2ص298-ج5ص633. صحيح مسلم:ج4ص1873. الصواعق المحرقه:ص25و26و73و74. طبقات ابن سعد:ج3ص335. العقد الفريد:ج5ص317. عمده الاخبار:ص191. الفصول المهمه:ص23و24و25و27و74. الفضائل(ابن حنبل):ج1ص45و59و77و111-ج2ص560و563و569و592و599-ج3ص27و35. فضائل الصحابه:ج2ص610و682. الکفايه:ص151. کفايه الطالب:ص13و17و58 و62 و153و285و286. کنز العمال:ج1ص48-ج6ص397-405-ج8ص60-ج12ص210-ج15ص209. الکوکب الدري:ج1ص39. مجمع الفوائد:ج9ص103-108و163. مختلف الحديث(ابن قتيبه):ص52و276. مروج الذهب:ج2ص11. مستدرک الحاکم:ج3ص109و110و118و371و631. مسند ابن حنبل:ج1ص84و119و180-ج4ص241و281و368و370و372-ج5ص347و366و370و419-494-ج6ص476. مسند الطيالسي:ص111. مصابيح السنه:ج2ص202و275. معارج النبوه:ج1ص329. المعارف(ابن قتيبه):ص58. معالم الايمان(دباغ):ج2ص299. المعتصرمن المختصر:ج2ص301و332. معجم البلدان:ج2ص389. المعجم الصغير:ج1ص64و71. المعجم الکبير(طبراني):ج1ص149و157و390-ج5ص196. مقاصد الطالب:ص11. مقتل الحسينعليه السلام(خوارزمي):ص47. مقصد الراغب:ص39. المنار:ج1ص463. مناقب الائمه(باقلاني):ص98. المناقب(ابن جوزي):ص29. المناقب(ابن مغازلي):ص16و18و20و22و23و24و25و224و229. المناقب(عبدالله شافعي):ص106و107و122. منتخب کنز العمال:ج5ص30و32و51. المواقف:ج2ص611. موده القربي:ص50. نزهه الناظرين:ص39. النهايه(ابن الأثير):ج4ص346. نهايه العقول:ص199. الوفيات(ابن خلکان):ج1ص60-ج2ص223. ينابيع الموده:ص29-40و53-55و81و120و129و134و154و155و179-187و206و234و284. الاصابه:ج1ص372و550-ج2ص257و382و408و509-ج3ص512-ج4ص80. الاستيعاب:ج2ص460. أشعه اللمعات في شرح المشکاه:ج4ص89و665و676. تفريح الأحباب:ص31و32و307و319و367. التمهيد و البيان(أشعري):ص237. الفتوح(ابن الأعثم):ج3ص121. التمهيد البيان(أشعري):ص237. ثمار القلوب(ثعالبي):ص511. الأعتقاد(بيهقي):ص182. تاريخ دمشق:ج1ص370-ج2ص5و85و345-ج5ص321. الجمع بين الصحاح:ص458. الشفاء(قاضي عياض):ج2ص41. أسني المطالب:ص4و221. انسان العيون:ج3ص274. الأنوار المحمديه:ص251. بلوغ الأماني:ج1ص213. البيان والتعريف:ج2ص36. التاج الجامع:ج3ص296. تجهيز الجيش:ص135و292. ذخائرالعقبي:ص67و68. الحاوي للفتاوي:ج1ص79و122. الرياض النضره:ج2ص169و170و217و244و348. السيره الحلبيه:ج3ص274و283و369. شرح المقاصد:ج2ص219. فرائد السمطين:ج1ص56و64و65و67و68و69و72و75و76و77. العثمانيه:ص145. مرقاه المفاتيح:ج1ص349-ج11ص341و349. مصابيح السنه:ج2ص202و275. المورود في شرح سنن أبي داود:ج1ص214.
مقدمه ضروری در مراجعه به منابع تسنن
زمانی که بخواهیم مسائل مربوط به فضائل و شئون اهل بیت ـ علیهم السلام ـ را در منابع تسنن بررسی کنیم باید نیم نگاهی به مواجهه صورت گرفته با عترت پیامبر اکرم (ص) در طول تاریخ اسلام داشته باشیم تا بدانیم که میراث مکتوب پیش روی ما، در چه فضایی شکل گرفته است.
به این موضوع که خود مستقیماً حائز اهمیت زیاد و نیازمند ارائه بحث تفصیلی است، به طور اختصار اشاره میکنیم:
پس از رسول اکرم (ص) در دوران خلفا، نقل احادیث آن حضرت بسیار محدود و نوشتن آن ممنوع گردید تا رسوایی 3 خلیفه روشن نگردد و این منع تا پایان قرن اول ادامه یافت. امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ دوران 25 ساله پیش از خلافت خود را چنین توصیف فرموده است: «صبر کردم در حالی که خار در چشم و استخوان در گلو داشتم» (نهجالبلاغه / خطبه 3) حضرت از جمله در توصیف فشارهای جان فرسایی که در این دوره بر ایشان وارد میشد فرمودهاند: «اگر سخن گویم، میگویند برای به دست آوردن قدرت، حریص است و اگر سکوت کنم میگویند از مرگ میهراسد»(خطبه 5) و این نشان میدهد که امام ـ علیه السلام ـ در بیان اوصاف و ویژگیهای خویش تا چه حد در تنگنا بودهاند.
مظلومیت امیرالمومنین ـ علیه اسلام ـ حتی در دوران پنجساله حکومت، خود حدیث دردناک دیگری است. از آن پس نیز که کار به دست معاویه افتاد و دشمنی با علی (ع) سکه رایج روزگار گشت. لعن آن ولی برگزیده خداوند در سراسر بلاد گسترده اسلامی مقرر شد و تا شصت سال ادامه یافت.
جعل حدیث در طعن امام متقیان مشمول جوایز بزرگ حکومتی شد و شیعهکشی در دستور کار حاکمان قرار گرفت که تا امروز به اشکال مختلف ادامه دارد. منابع حدیثی اهل سنت در چنین فضایی شکل گرفت و این چنین است که به طور مثال «صحیح بخاری» ـ به عنوان مهمترین منبع حدیثی تسنن ـ از دروازه شهر علم پیامبر، حضرت علی (ع)، تنها نوزده حدیث نقل کرده است ولی از شخصی همچون «ابوهریره» که ـ صرف نظر از تحلیل شخصیت او ـ در اواخر عمر پیامبر اکرم (ص) مسلمان شد، بیش از پانصد حدیث.
در اکثر طول تاریخ اسلام، فرهنگ رایج، شیعهگی را جرم میشمرده و از شیعیان به رافضیان تعبیر میشده اما عجب اینجاست که در همین فضا، فضائل علی ـ علیه السلام ـ و حتی حقانیت امامت آن حضرت، کتب اهل سنت را آکنده است. «بررسی غدیر در منابع تسنن» باید با این توجه و از این زاویه صورت پذیرد.
غدیر در «الغدیر»
علامه امینی اصل حدیث غدیر را از یکصد و ده صحابی و هشتاد و چهار نفر از تابعان (مستند به منابع تسنن) نقل کرده است. ایشان همچنین نام سیصد و شصت دانشمند اهل سنت را که در آثار خود این حدیثها آوردهاند، ذکر کرده است.
این مقدار کافی است تا معلوم شود اصل ماجرای غدیر متواتر بوده و در این که چنین واقعهای رخ داده، تردیدی راه ندارد.
در اینجا نمونههایی را (به نقل از جلد اول الغدیر) میآوریم:
ـ متقی هندی، دانشمند مشهور تسنن در «کنز العمال» روایتی را از زیدبن ارقم و ابوسعید خدری به نقل از طبری به این شرح آورده است: «رسول خدا (ص) هنگام بازگشت از حجةالوداع، در غدیر خم فرود آمد سپس به پا خواست و فرمود: ...من در میان شما دو چیز گرانقدر به جا میگذارم؛ کتاب خدا .... و عترت من، اهل بیتم... این دو از یکدیگر جدا نمیشوند تا این که در کنار حوض بر من وارد شوند.
سپس فرمود: خدا مولای من است و من مولای هر مؤمنم آنگاه دست علی را گرفت و فرمود: هر که من مولای اویم، این علی مولای او است.»
این حدیث را حاکم نیشابوری در کتاب مهم «المستدرک علی الصحیحین» نقل کرده و آن را بر شرط بخاری و مسلم صحیح دانسته است. معنای این سخن آن است که حدیث فوق مطابق ملاکهای لحاظ شده در صحیح بخاری و صحیح مسلم که مهمترین منابع حدیثی تسنناند، معتبر است.
ـ برخی از جمله شیخ الاسلام حموئی، حافظ ابونعیم اصفهانی و حاکم حسکانی نقل کردهاند که پیامبر خدا در غدیر خم فرمودند: «الله اکبر بر اکمال دین و اتمام نعمت و خشنودی خداوند بر رسالت من و ولایت علی بن ابیطالب پس از من.»
ـ حافظ هیثمی به نقل از طبرانی و دیگران نقل کردهاند که پیامبر اکرم(ص) در غدیر خم، از حاضران بر توحید و رسالت خویش اقرار گرفت سپس فرمود: «هر کس خدا و رسولش مولای اویند، این علی مولای اوست...»
ـ در بسیاری از آنچه در منابع تسنن نقل شده، قبل از جمله «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» این سخن از رسول خدا (ص) نقل شده که از حاضران اقرار گرفتند: «آیا من از شما به خودتان اولی (صاحب اختیارتر) نیستم؟» و همه گفتند «بلی یا رسول الله»
علامه امینی نام شصت و چهار نفر از دانشمندان اهل سنت که این سخن را نقل کردهاند، ذکر کرده است. بنابراین پیامبر اکرم (ص) بالاترین شأن خود که صاحب اختیاری مومنین است مقدمه اعلام مولا بودن حضرت علی ـ علیه السلام ـ قرار دادهاند.
از اینجا میتوان به روشنی دریافت که معنای «مولی» در عبارت یاد شده سرپرستی بر مسلمانان است و نه فقط دوستی؛ زیرا اعلام این که صرفاً علی را دوست بدارید، هماهنگی و سازگاری با آن مقدمه مهم ندارد.
ـ در بخش دیگر علامه این نزدیک به سی مورد از احتجاجات نقل شده به ماجرای غدیر خم را که از سوی امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ و دیگران صورت پذیرفته نقل کرده است.
دریافت شاعران از حادثه غدیر در طول دوازده قرن
صاحب «الغدیر» در کنار بررسیهای عمیق و گسترده در اسناد حدیث غدیر، در اقدامی ابتکاری با جمعآوری اشعاری که از روز غدیر تا قرن دوازدهم هجری در عالم اسلام سروده شده، نشان داده است که سرایندگان این اشعار، از حادثه غدیر چه پیامی را دریافتهاند.
نخستین این شعرا «حسان بن ثابت انصاری» است که شعر خود را در غدیر خم و با کسب اجازه از رسول خدا قرائت کرده است. علامه 12 منبع تسنن برای این شعر ذکر کرده و ترجمه دو بیت آن چنین است: «سپس فرمود ای علی برخیز که به امامت و هدایتگری تو پس از خویش خشنود گشتم. پس هر که من مولای اویم این شخص مولای اوست و شما پیروان راستین او باشید.» (الغدیر 2/347)
شاعر دیگر، صحابی جلیلالقدر رسول خدا (ص)، «قیس بن سعد بن عباده» است که به نقل منابع تاریخی، ابیاتی را در جنگ صفین، در برابر امیرالمومنین ـ علیه السلام ـ قرائت کرده و ترجمه دو بیت آن چنین است: «علی امام ما و دیگران است که آیه قرآن درباره او نازل شد، در روزی که پیامبر (ص)فرموده: "هر که من مولای اویم این علی مولای اوست"» (الغدیر 2/ 67)
حال پس از مروری بسیار گذرا بر موضوع «غدیر در منابع تسنن» باید از نظریه پردازانی که امامت را به گونهای غیر از معنای معهود آن تفسیر میکنند و در تضعیف منابع شیعی نیز راه افراط و غلو را پیش میگیرند، پرسید: «دریافت و تحلیل شما از غدیر خم چیست؟ و چگونه این واقعه تردیدناپذیر را با تفسیرهایتان از امامت و تشیع مطابقت میدهید؟» یک کارشناس مسائل دینی با اشاره به اینکه با بررسی متون تاریخی می بینیم که در متون اهل سنت هم سندات واقعه غدیر خم کم نیست، گفت: به عنوان مثال در کتاب تاریخ بغداد که متعلق به خطیب بغدادی یکی از علماء بزرگ اهل سنت است در جلد هشتم به جریان غدیر اشاره شده است.
به گزارش خبرگزاری مهر، دکتر سید علیرضا واسعی در برنامه شبهای آسمانی شبکه قرآن و معارف سیما گفت: دست هایی وجود دارد که می خواهند برای از بین بردن اتحاد مسلمانان روابط شیعه و سنی را تاریک کنند اما با دقت به این موضوع باید متوجه باشیم که بیان حقایق در محافل علمی اجتناب ناپذیر بوده و باید رعایت شود و چاره ای جز بیان این حقایق نیست.
وی اظهار داشت: بعضی این شبهه را وارد می کنند که نام امام علی(ع) چرا در قرآن نیامده ما اگر بسندگی قرآن را بپذیریم این موضوع مورد تأمل است. اما قرآن خودش ما را ارجاع می دهد به سنت نبوی، و در سنت نبوی و در متون حدیثی و روایی اهل سنت هم سخنان پیامبر(ص) درباره امام علی(ع) موجود است.
دکتر واسعی افزود: این که ما بگوییم قرآن کافی است و ما باید فقط به قرآن بسنده کنیم نقض خود قرآن است زیرا تأکید قرآن این است که شما باید به پیامبر(ص) که مبین، مفسر و الگوی تمام عیار قرآن است مراجعه کنید و آن چه که در قرآن است با سنت و سیره نبوی است که معنا پیدا می کند.
وی گفت: بعضی این مسئله را مطرح می کنند که شیعه داستان غدیر را از خودش ساخته است. این سخن بسیار ضعیفی است که به شیعه نسبت داده اند. اگر انسان بخواهد به هر چیزی نسبتی اشتباه بدهد می تواند. درست است که داستان غدیر در متون شیعی بسیار مفصل وارد شده و این تفصیل گویی، طبیعی است اما ما باید به تم اصلی دقت کنیم که آیا اصل موضوع را هم شیعه از خودش ساخته و یا در تاریخ به وقوع پیوسته است؟
وی تأکید کرد: ما وقتی که متون تاریخی را بررسی می کنیم می بینیم که در متون اهل سنت هم سندات این واقعه کم نیستند. به عنوان مثال در کتاب تاریخ بغداد که برای خطیب بغدادی یکی از علماء بزرگ اهل سنت است در جلد هشتم به جریان غدیر اشاره شده و می گوید غدیر خم روز 18 ذی الحجه است که در این روز، روزه ثوابش با روزه چند ماه برابری می کند و این روزی است که پیامبر دست علی(ع) را گرفت و خطاب به جمع گفت من کنت مولاه فهذا علی مولاه.
این استاد تاریخ ادامه داد: پس از این که خطیب بغدادی سخنان پیامبر(ص) را بیان می کند می گوید بعد از این سخنان خلیفه دوم عمربن الخطاب دست علی را گرفت و گفت مبارک باشد بر تو ای کسی که مولای من هستی و مولای هر مسلمی. در کتاب تاریخ مدینة الدمشق ابن عساکر نیز این مطلب در جلد 42 با همان مقدمه و تبریک عمر بیان شده است. ابن کثیر دمشقی نیز یکی از نویسندگان و شخصیت های بزرگی است که به تعصب شهره است حتی او نیز در جلد 5 کتاب البدایة و النهایة موضوع غدیر را آورده است.
وی با تأکید بر این که دست هایی وجود دارد که می خواهد روابط بین شیعه و سنی را تاریک کند گفت: در دنیای خارج از محافل علمی باید تعاملات شیعه و سنی زیاد باشد. اما در محافل علمی چاره ای جز بیان حقایق نیست و بنابراین باید این نکته در اینجا مطرح شود که کسانی که ادبیات عرب را بدانند معنای مولا را خوب متوجه می شوند، عمربن الخطاب صحابه مورد مقبول دنیای اهل سنت به خوبی معنای کلمه مولا را می دانست که بعد از سخن پیامبر(ص) به امام علی (ع) تبریک گفت زیرا اگر معنای مولا دوستی بود اینجا دیگر تبریک عمربن الخطاب معنا نداشت.
واسعی تصریح کرد: آن زمان مردم به خوبی معنای مولا را دریافتند و عده ای به امام علی تبریک گفتند و عده ای دیگر نیز به تقابل پرداختند لذا می دانستند که فضای جدیدی در عرصه سیاسی و اجتماعی در حال گشودن است.
وی بیان داشت: این که بعضی این شبهه را وارد می کنند که پیامبر مردم را در غدیر جمع نکرده اند کاملا موضوعی فرعی است زیرا علمای اهل سنت نیز به فراوانی احادیثی را نقل می کنند که راویانش انگشت شمار هستند اما آن ها را قابل استناد می دانند زیرا می گویند سخن، سخن پیامبر(ص) است و نباید از کنار آن گذشت.
وی در پایان تأکید کرد: حجة الوداع در سال آخر پیامبراتقاق افتاد و اولین حج پیامبر(ص) بود. بنابراین جمعیت زیادی با پیامبر به حج آمده بودند و آمار چند هزار نفر را بیان می کند و مسلما پیامبر(ص) سخن خود را به قصد شنیدن مخاطبان مطرح کردند و نعوذبالله ایشان هرگز حرفی کم فایده و بی فایده بیان نمی داشتند. ديدگاه اهل سنت نسبت به واقعه غدير خم با ذكر نظر امام غزالي و اشاره به منابع؟
ديدگاه شيعه و اهل سنت را در قالب چند سوال و پاسخهاي آنها از كتاب امام شناسي تقديم ميداريم. پرسش 61 . آيا غدير خم دليل بر امامت حضرت على(ع) است؟ شيعه چه دليلى براين مطلب دارد؟ از نظر شيعه واقعه غدير خم سندى قطعى و غيرقابل انكار بر امامت و پيشوايى حضرت على پس از رحلت پيامبر و لزوم پيروى از آن حضرت است. اين مسأله از چهار طريق قابل بررسى است: 1. معنا كاوى واژه ولايت، 2. آيات قرآن، 3. تفسير پيامبر، 4. قرائن و شواهد خارجى. يك. معناى ولايت واژه ولايت در معانى مختلفى چون مالك، آزادكننده، نزديك، همسايه، ياور، اولى و سزاوارتر به كارى و... به كار رفته است. ليكن لغت شناسان و فرهنگنامهها عمدتاً كلمه ولايت و مشتقات آن مانند مولى و ولى را به معناى سرپرستى، عهدهدارى امور، سلطه، استيلا، رهبرى و زمامدارى معنا كردهاند. در اين جا معناى اين كلمه با برخى از مشتقاتش از كتابهاى لغت اهل سنت نقل مىشود: - راغب اصفهانى مىنويسد: وِلايت، يعنى يارى كردن و وَلايت يعنى زمامدارى و سرپرستى امور، و گفته شده است كه وِلايت و وَلايت مانند دِلالت و دَلالت است و حقيقت آن «سرپرستى» است؛ ولى و مولا نيز در همين معنا به كار مىرود. الراغب الاصفهانى، معجم مفردات الفاظ القرآن، ص 570. - ابن اثير مىنويسد: ولى؛ يعنى ياور و هر كس امرى را بر عهده گيرد، مولا و ولى آن است. سپس مىگويد: و از همين قبيل است حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» و سخن عمر كه به على (ع) گفت: «تو مولاى هر مومنى شدى»؛ يعنى «ولى مؤمنان گشتى». ابن اثير، ابوالحسن على بن عبدالواحد، النهايه فى غريب الحديث و الاثر، ج 5، ص 227. - صاحب صحاح اللغه مىنويسد: هر كس سرپرستى امور كسى را به عهده گيرد، ولى او است. الجوهرى، اسماعيل بن حماد، الصحاح فى لغه العرب، تحقيق احمد بن عبدالغفورعطار، بيروت، دارالعلم للملايين، ج 6، ص 2528. - مقاييس اللغه آورده است: هر كس زمام امر ديگرى را به عهده گيرد، ولى او است. معجم مقاييس اللغه، ج 6، ص 141. دو. آيات قرآن در رابطه با حادثه غدير سه آيه نازل شده است: 1. آيه ابلاغ، 2. آيه اكمال دين، 3. آيه «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ». پيوند دو آيه پيشين با واقعه غدير و چگونگى دلالتشان بر مسأله امامت از نظر گذاشت بنگريد پرسشهاى 11. 12.. آنچه اكنون بايد مورد توجه قرار داد آيه سوم است. براساس آنچه در منابع شيعه و سنى علامه امينى، در كتاب الغدير 30 مورد از منابع اهل سنت را در اين رابطه بررسى و معرفى كرده است. بنگريد: الغدير، ج 1، ص 246-239. روايت شده است پس از انتشار سخنان پيامبر در غدير خم، شخصى به نام «جابر بن نظر» يا «حارث بن النعمان الفهرى» نزد پيامبر آمد و عرض كرد: «اى محمد از جانب خدا به ما گفتى شهادت دهيم كه جز خداى يگانه پروردگارى نيست و شهادت دهيم كه تو پيامبر خدايى و نماز بخوانيم و روزه بداريم و حج انجام دهيم و زكات بپردازيم. اما به اين حد راضى نگشتى و پسرعمويت را بر ما سرورى بخشيدى و گفتى: «هر كه را من مولاى اويم، على مولاى او است». اكنون بگو اين سخن را از پيش خود گفتى، يا از جانب خدا؟ پيامبر فرمود: «سوگند به آن كه جز او خدايى نيست اين مطلب از سوى خداوند است». در اين هنگام او برگشت و به سوى اسب خود شتافت در حالى كه مىگفت: خدايا! اگر آنچه محمد مىگويد حق است پس سنگى بر ما ببار يا ما را به عذابى دردناك گرفتار كن. هنوز به اسب خود نرسيده بود كه از جانب حق سنگى بر سرش باريد و او را بر زمين كوبيد و جانش را بگرفت. آن گاه اين آيه نازل شد: «سَأَلَ سائِلٌ بِعَذابٍ واقِعٍ لِلْكافِرينَ لَيْسَ لَهُ دافِعٌ مِنَ اللَّهِ ذِي الْمَعارِجِ»؛ معارج(70)، آيات 3-1. «پرسندهاى از عذاب واقع شوندهاى پرسيد كه اختصاص به كافران دارد (و) آن را بازدارندهاى نيست. (و) از جانب خداوند صاحب درجات (و مراتب) است». قرآن در اين آيه لجاجت شخص مورد نظر را نكوهيده و آن را گونهاى از كفر قلمداد كرده كه در بردارنده عذابى نابخشودنى است. بنابراين قرآن در اين باره سه آموزه دارد: 1. الهى بودن جريان غدير را تأييد مىكند. 2. برداشت امامت و رهبرى امام على(ع) از سخنان پيامبر را تأييد مىكند. 3. مخالفت و عناد با مسأله فوق را كفر و مستوجب عقاب معرفى مىكند. اين همه خود نشانگر اهميت و جايگاه عظيم مسأله امامت در كنار رسالت است. سه. توضيح پيامبر بهترين شارح و بيانگر مراد گوينده يك سخن خود اوست و چه حجتى قاطعتر از تفسير و توضيح گوينده بر معنا و مراد او از كلامش؟ روايات متعددى در منابع شيعه و سنى وجود دارد كه پيامبر(ص) در برابر پرسش ديگران به توضيح مراد خويش از چگونگى ولايت اميرمؤمنان(ع) پرداختهاند. اكنون به جهت اختصار به ذكر دو روايت بسنده مىكنيم: 3-1. حسين بن اسماعيل جرجانى به سند خود از پيامبر نقل مىكند كه از آن حضرت در مورد معناى «من كنت مولاه على مولاه» پرسيدند حضرتش پاسخ داد: خدا مولاى من است يعنى او بر من نسبت به خودم و تصرف در امورم اولوليت دارد و با وجود او من از خود اختيارى ندارم. مراد در اينجا اختيار تشريعى است، يعنى برخلاف دستور او مجاز به تصرف در امور نيستم و تنها بايد اوامر او را پيروى كنم. من نيز مولاى مؤمنانم يعنى به تصرف در امور آنان بر خودشان مقدم هستم و در عرض من آنان نبايد از پيش خودكارى بكنند، و هر كس كه من مولاى او و مقدم بر او از خودش مىباشم و با وجود من اختيارى از خود ندارد، پس على مولاى اوست و از نفس خودش بر او مقدم است و با وجود على نبايد از پيش خود كارى كند». شمس الاخبار، ص 38، به نقل از: صلوه العارفين؛ الغدير، ج 1، ص 386. 3-2. شيخ الاسلام حموينى آورده است كه در روز غدير وقتى پيامبر فرمودند: «من كنت مولاه فعلى مولاه...» سلمان برخاست و پرسيد: اى رسولخدا! اين چگونه ولايتى است؟ پيامبر فرمود: «ولايتى مانند ولايت من؛ هر كس كه من نسبت به خودش بر او سزاوارترم پس على نيز بر او از خودش سزاواتر است». «ولاء كولاى، من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه»، الغدير، ج 1، ص 387. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: همان، ص 390-386. چهار. قرائن و شواهد 4-1. معرفى ثقلين؛ چنان كه گذشت پيامبر(ص) در موارد متعددى به معرفى اهل بيت و تعيين راهبرد دائمى پيروى از قرآن و عترت پرداختهاند از جمله حضرتش در جريان غدير فرمود: «انى تارك فيكم الثقلين: كتاب الله و عترتى»؛ «من در ميان شما دو چيز گرانبها به وديعت مىگذارم: كتاب خدا و عترتم را». در اين جا پيامبر اهل بيت(ع) را در كنار قرآن قرار داد و التزام به آن دو را راه نجات و رستگارى معرفى نمود و در رأس عترت طاهرين مسأله ولايت امام على(ع) را بيان نمود. اين مسأله نشان مىدهد كه ولايت امام على(ع) سرآغاز پيروى جدايىناپذير از قرآن و عترت است و اين همان امامت و زعامت بلافصل آن حضرت در امور دينى و دنيايى است. 4-2. پيامبر در مقدمه سخن به مسأله ايفاى رسالت و اولويت خود بر مؤمنان انگشت گذارده و از مردم در اين رابطه اقرار گرفتند؛ سپس بلافاصله موضوع ولايت امام على(ع) را طرح نمودند. اين نشان مىدهد كه نوع ولايت مطرح شده در اين جا از همان سنخ ولايت و اولويت پيامبر بر مؤمنان است كه به موجب آن پيامبر خدا حق تقدم و تصرف بلامنازع در شئون دينى، سياسى و اجتماعى مسلمانان را دارد. 4-3. اينكه پيامبر(ص) پس از طرح ولايت علىبن ابىطالب(ع) بىدرنگ دست به دعا برداشته و بر تنها گذاشتن و يارى نكردن او نفرين مىفرستد، قرينه روشنى است بر اين كه ولايت مورد نظر از نوع ولايت زعامت و رهبرى است، نه چيزهايى مانند محبت و علاقه قلبى صرف، زيرا آنچه با اطاعت، نصرت و يارى همگانى جامعه تلازم دارد، پيشوايى و رهبرى امت است، نه امورى چون صرف محبت و علاقه قلبى. 4-4. اعلام همگانى؛ مسأله غدير از عمومىترين خطابهاى پيامبر بوده است. زيرا: اولاً، آن حضرت مكانى پيش از جدا شدن و انشعاب مسافران را انتخاب كرد تا همگى در سخنرانى آن حضرت حضور داشته باشند. ثانياً، دستور داد به كسانى كه از آن مكان گذشته بودند خبر داده شود كه برگردند و براى كسانى كه هم عقب مانده بودند بمانند تا از راه برسند. ثالثاً، دستور داد شاهدان به غايبان اطلاع دهند و اين خبر بزرگ را به گوش همگان برسانند. اين همه دلالت بر اين دارد كه مسأله مورد نظر براى امت اسلامى بسيار مهم و حياتى بوده است. اين در شرايط آخر عمر پيامبر(ص) كه همه احكام و عقايد دينى بيان شده، با هيچ چيز سازگار نيست جز با مسأله امامت و خلافت كه بدون اعلام صريح و قاطع آن براى عموم، استمرار خط رسالت گرفتار مشكل خواهد بود و دين ناقص خواهد ماند. اگر چنين نباشد آيا عاقلانه است كه پيشواى بزرگ مسلمانان در آخرين سخنرانى عمومى خود براى جمعيت باشكوه حجگزاران، در آن گرماى سوزان مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين تأكيدات با آنان سخن بگويد و از همه آنچه گذشت معنا و مقصودى كمتر از تعيين تكلف آينده مسلمانان و ارائه راهبردى جهت حفظ سلامت و صيانت دينى و رهبرى دينى امت داشته باشد و مثلاً صرفاً در پى اعلام دوستى و محبت حضرت على(ع) باشد. 4-5. چنان كه در بحث از آيه اكمال گذشت، پيامبر(ص) پس از اعلام ولايت اميرمؤمنان فرمود: «الله اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و خشنودى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من». در اين جا بايد توجه داشت كه حتى اگر كسى نزول آيه اكمال را در رابطه با واقعه غدير نپذيرد، خود سخن پيامبر در اين باره كه ولايت امام على را اكمال دين معرفى مىكند دليل روشنى بر مقصود آن حضرت از ولايت امامت و زعامت است. نكته مهم در اين جا اين است كه: اولاً چه معنايى از ولايت غير از امامت كه استمرار خط رسالت و تداوم آن است با اكمال دين سازگار است؟ افزون بر آن اگر معناى ديگر مانند ولايت محبت در نظر باشد ديگر قيد «بعد از من» زايد است زيرا محبت حضرت على(ع) مقيد به زمان پس از رحلت پيامبر نيست. معنا ندارد منظور پيامبر را اين بگيريم كه بعد از رحلت من، على را دوست بداريد! زيرا محبت على با حيات پيامبر قابل جمع است و تنها رهبرى امام على(ع) است كه پس از آن حضرت مورد نظر است زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست. 4-6. پس از اين واقعه پيامبر فرمود: «مرا مبارك باد گوييد! خداى تعالى مرا نبوت عطا فرمود و اهل بيتم را امامت». بنگريد: الغدير، ج 1، ص 274. 4-7. پس از سخنان پيامبر مردم با حضرت على(ع) بيعت كردند به طورى كه سرور و شادمانى و مبارك باد گويى و بيعت سه روز به طول انجاميد الغدير، ج 1، ص 283-269. افزون بر عموم مردم سركردگانى چون ابوبكر، عمر و عثمان و... با آن حضرت بيعت كردند. عمر بن الخطاب در بيعت با آن حضرت گفت: «هنيئاً لك يابن ابىطالب اصبحت و امسيت مولى كل مؤمن و مؤمنه»؛ الغدير، ج 1، ص 272.. نكته اساسى در اين جا اين است كه بيعت با هيچ معنايى جز خلافت و اولويت سازگار نيست و سخنان كسانى چون ابوبكر و عمر در اين بيعت نيز به همين معنا قابل حمل است. 4-8. همه حاضران از خطابه پيامبر مسئله امامت و پيشوايى حضرت على(ع) را فهميدند و بلافاصله حسان بن ثابت انصارى از پيامبر اجازه گرفت و اشعارى زيبا سرود كه در يكى از ابيات آن مىگويد: فقال له قم يا على! فاننى رضيتك من بعدى اماما و هاديا
پيامبر به او فرمود: اى على! برخيز خرسندم كه تو امام و هادى بعد از من مىباشى. ذكر اين نكته بايسته است كه: اولاً، «تقرير»؛ يعنى سكوت و عدم مخالفت پيامبر در برابر يك سخن يا رفتار نزد همه مسلمانان حجت و جز سنت است. بنابراين اگر مسئله غدير معنايى غير از امامت داشت چرا پيامبر سخنان حسان بن ثابت را نفى نكردند، بلكه تأييد كرده او را تشويق فرمود. ثانياً، اين مسأله نشان مىدهد كه ديگران هم دقيقاً همين معنا را از واقعه غدير فهميدهاند. اگر چنين نبود اعتراض نكردند كه منظور پيامبر امامت و هدايت امت نبوده است. در بسيارى از سخنان ديگر صحابه نيز همين معنا نمودار است و حتى مخالفان ولايت اميرمؤمنان(ع) نيز همين برداشت را داشتهاند. نمونه آن در ماجراى حارث بن نعمان فهرى بيان شد. 4-9. اميرمؤمنان(ع)، ائمه اطهار(ع) و برخى از ديگر صحابه و تابعين در اثبات امامت بارها به حديث غدير استناد كردهاند. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: پرسش 22. قرائن و مستندات ديگرى نيز در دلالت حديث غدير بر ولايت امامت وجود دارد كه رعايت اختصار ما را از بررسى آنها معذور مىدارد. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: الغدير، ج 1، ص 411-362. اهلسنت و غديرخم پرسش 62 . آيا اهل سنت مسأله غدير را قبول دارند؟ اگر قبول دارند آن را چگونه توجيه مىكنند و چه پاسخى براى آن وجود دارد؟ با توجه به تواتر احاديث مرتبط به غدير و نقل بسيار فراوان آن در منابع روايى، تاريخى، تفسيرى و حتى ادبى فرق و مذاهب مختلف اسلامى جاى هيچگونه ترديد در آن وجود ندارد. از همينرو غالب قريب به اتفاق اهل سنت نسبت به واقعه غدير ديدگاه مثبتى داشته و به انكار آن نمىپردازند. آنچه آنان را گرفتار دشوارى كرده است چگونگى توجيه و تفسير آن براساس مبانى و پيش انگارههايشان در باب امامت است. اين مسأله باعث شده است كه آنان به تكاپوهاى سختى افتند و دست به دامان توجيهات گوناگون و متنوعى گردند. عليرغم همه اين تكاپوها هنوز نتوانستهاند در برابر دلالت صريح و آشكار سخنان پيامبر(ص) مبنى بر ولايت و امامت حضرت على(ع) توجيه خردپذير و معقول ديگرى ارائه كنند. اين مسأله باعث شده است كه بسيارى از عالمان سنى دلالت سخنان پيامبر(ص) بر امامت و خلافت حضرت على(ع) و يا معنايى نزديك آن را بپذيرند. برخى از اين گروه عبارتند از: 1. شمس الدين سبط ابن الجوزى در تذكره الخواص ص 18 2. كمال الدين ابن طلحه شافعى در مطالب السؤول ص 16. 3. ابوعبدالله الشافعى در كفايه الطالب ص 658 و... در عين حال برخى از ايشان كوشيدهاند در عين پذيرش چنين حالتى توجيهاتى ارائه كنند كه يا خلافت و پيشوايى ديگر خلفا نيز سازگار افتد. اينك به بيان پارهاى از مهمترين و رايجترين اين توجيهات مىپردازيم: يك. بيان افضليت و برترى امام على(ع) برخى از معتزله مانند شيخ ابوالقاسم بلخى و ابن ابىالحديد بر آنند كه مقصود پيامبر صرفاً بيان احق، افضل و سزاوارتر بودن حضرت على(ع) براى حكومت است، نه نصب آن حضرت بر اين منصب ابن ابى الحديد، شرح نهج البلاغه، ج 2، ص 297-296، بيروت، داراحياء التراث العربى ؛ محمدحسن قدردان قراملكى، امامت على و توجيههاى مخالفان، (مقاله) فصلنامه قبسات، ش 45، پائيز 1386.. نقد 1. تعابيرى كه پيامبر اكرم(ص) در غدير خم و در جاهاى ديگر به كار بردهاند به صراحت بر نصب آن حضرت بر امامت دلالت دارد. مثلاً: «من كنت مولاه فعلى مولاه؛ ان هذا اخى و وصيى و خليفتى فيكم فاسمعوا له و اطيعوا»؛ الغدير، ج 2، ص 279.؛ «..همانا اين شخص(ع) برادر و وصى و جانشين من در ميان شماست، پس به او گوش فرا دهيد و فرمانش را اجابت كنيد». «يا على انت الامام و الخليفه بعدى»؛ ابن عساكر، تاريخ مدينة دمشق، ج 2، ص 42 و 43، بيروت: دارالفكر، 1421ق.؛ «اى على! تو امام و جانشين پس از من هستى». «ان علياً امام اوليائى»؛ السيد ابن طاووس الحسنى، التحصين، ص 563 ؛ الغدير، ج 3، ص 118 و 119.؛ «على امام دوستان من است». «امام من آمن بى»؛ «همانا تو پيشواى كسانى هستى كه به من ايمان آوردهاند». امثال اين عبارات هرگز با چنين توجيهى سازگار نيست. جالب آن كه ابن ابىالحديد خود به چنين مشكلى اشاره نموده و سرانجام مىنويسد: «اصل نصوص بر ادعاى شيعه ظاهر است» همان، ج 9، ص 307.. 2. استناد اميرمؤمنان و ديگر ائمه و حضرت صديقه طاهره و بزرگانى از صحابه چون سلمان، ابوذر، مقداد، عمار و... به حادثه غدير در مورد اثبات امامت و خلافت امام على(ع) با برترى صرف و بدون نصب بر امامت سازگارى ندارد. 3. اميرمؤمنان بارها از حق مسلم خويش در خلافت سخن گفته و از غصب آن توسط ديگران به درگاه الهى شكايت برده است. بنگريد: نهج البلاغه، خ 3 و 74؛ نيز: شرح ابن ابى الحديد، ج 9، ص 306. چنين چيزى در صورتى صحيح مىنمايد كه آن حضرت بر خلاف نصب گرديده باشند. 4. امامت مرجعيت دينى است، نه صرف رهبرى سياسى كه بتوان آن را به هر كسى واگذار نمود، بلكه نياز به ويژگىها و شرايط خاصخود دارد كه تشخيص و تعيين آن جز از جانب مرجعى الهى امكانپذير نيست. اين ويژگى امامت با صرف بيان برترى بدون تعيين سازگارى ندارد. 5. اسلام و شايسته سالارى؛ يكى از اركان مهم در انديشه اسلامى شايستهسالارى است. روايات شيعه و سنى از پيامبر اكرم(ص) آمده است: «كسى كه كارى از امور مسلمانان را بر عهده گيرد» «من تقدم على قوم من المسلمين و هو يرى ان فيهم من هو افضل منه فقد خان الله و رسوله و المسلمين» ؛ (الغدير، ج 8، ص 291، تهران، دارالكتب الاسلاميه، چ شش، 1374، نيز: شهيد الباقلانى، ص 190).. يا «كسى كه كارى از امور مسلمانان را بر عهده كسى گذارد در صورتى كه مىداند فرد مناسبترى براى آن وجود دارد، كه به كتاب خدا و سنت پيامبر داناتر است، به خدا و رسول او و همه مسلمانان خيانت كرده است» «من استعمل عاملا من المسلمين و هو يعلم ان فيهم اولى بذلك منه و اعلم بكتاب الله و سنته نبيه فقد خان الله و رسوله و جميع المسلمين». (همان).. بنابراين حتى اگر حديث غدير صرفاً به برترى اميرمؤمنان دلالت داشته باشد، به استناد اين حديث پيشگامى ديگران در امامت و خلافت و هم سپردن امر امامت به ديگران خيانت به خدا و رسول و امت اسلامى است. 6. احاديث تفسيركننده؛ چنان كه گذشت پيامبر خود به توضيح مراد خويش از چگونگى ولايت اميرمؤمنان پرداختهاند با وجود آن هر گونه تفسير و تاويل ديگرى از كلام پيامبر ناموجه و در اصطلاح اجتهاد در مقابل نص است، نه فهم و استنباط از آن. دو. كانديداتورى خلافت گمانه ديگر آن است كه مقصود پيامبر در واقعه غدير خم معرفى اميرمؤمنان به عنوان كانديداى مورد حمايت و علاقه آن حضرت است و لاجرم مسأله بار حقوقى و الزام شرعى ندارد. بنابراين دست ديگران براى كانديدا شدن باز است و مردم نيز در گزينش يا عدم گزينش امام على براى خلافت آزادند و كنار گذاشتن ايشان هيچ منع شرعى ندارد. احمد قبانچى، خلافه الامام على بالنص ام بالنصب، ص 11، 13، 14، 40، 136، قم، منشور سيدى، 2004 م. نقد: 1. اشكالاتى كه بر انگاره پيشين وارد بود بر اين گمانه نيز وارد است و هرگز نمىتوان ظهور قاطع كلام پيامبر را بر صرف كانديداتورىِ فاقد الزام شرعى تفسير كرد. اگر مقصود پيامبر صرف اعلام كانديداى مورد علاقه خود بود، استناد به اولويت شرعى خود و تقدم شرعى حكم خويش بر تصميمات اشخاص در امور خود، و قرينسازى ولايت اميرمؤمنان بر چنين ولايت و اولويتى كه از ولايت الهى مايه گرفته است بىجا بود. 2. حوادثى كه در حاشيه واقعه غدير رخ داده است با كانديداتورى صرف سازگار نيست، از جمله اين حوادث مسأله حرث بن نعمان فهرى است. آيا معرفى يك كانديدا بدون نصب بر امامت و ولايت به معناى سرورى بخشيدن و موجب طلب مرگ مىشود؟ در چنين صورتى شخص مىتواند به ديگرى رأى دهد و از كانديداى ديگر حمايتكنند. اين مسأله و تصريح فرد ياد شده در گفتگو با پيامبر كه پسر عموى خود را بر ما سرورى و برترى دادى به خوبى نشان مىدهد كه فهم عمومى از اين جريان نصب به امامت بوده است. افزون بر آن در هيچ موردى پيامبر چنين فهمى را تخطئه نكرده، بلكه آن را تقرير و تثبيت كردهاند. 3. به فرض ابتدا پيامبر اميرمؤمنان را به عنوان كانديداى خلافت معرفى كرده باشند، ليكن در پى اين رخداد بيعت با آن حضرت انجام گرفت و از جمله كسانى كه در اين بيعت شركت آشكار نمودند ابوبكر و عمر بن الخطاب بودند كه ضمن بيعت به آن حضرت تبريك گفتند. بنابراين با وجود بيعت عمومى كانديداتورى به انتخاب رسمى تبديل شده و داراى الزام شرعى و اجتماعى شده است. لاجرم جانشينى بلافصل امام على به اين وسيله تثبت گرديده و هر حركتى در جهت خلافت آن باشد نقض بيعت با ولى و امام مشروع است و در منطق قرآن بغى تلقى مىشود. در اين زمينه جهات ديگرى نيز نقل شده است كه در پرسشهاى بعدى مورد بررسى قرار خواهد گرفت. پرسش 63 . بعضى از اهل سنت مىگويند ما مثل شما قضيه غدير را قبول داريم، اما شما سخنان پيامبر را به امامت تفسير مىكنيد، در حالى كه ما از آن دوستى مىفهميم. و ما هم على(ع) را دوست داريم و به او احترام مىگذاريم. نظر شما در اين باره چيست؟ يكى از گمانهها در معناى سخن پيامبر كه فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه» ولايت محبت است چرا كه واژه ولايت در محبت نيز به كار رفته است. ليكن در اينجا چند نكته را بايد در نظر داشت: يك. اگر نظر كسانى كه مسأله ولايت محبت را مطرح مىكنند اين است كه چنين مبنايى هم در كنار ديگر مراتب ولايت مانند امانت و پيشوايى در كلام پيامبر نهفته است سخن قابل قبولى است و هيچ تضادى با ديدگاه شيعه ندارد. چنين انگارهاى مؤيد قول كسانى از بزرگان اهل سنت مانند ابن طلحه شافعى (متوفى 654) و... مىباشد جهت آگاهى بيشتر بنگريد: الغدير، ج 1، صص 399- 391.. او پس از توضيحاتى درباره اين كه خداوند على(ع) و پيامبر(ص) را در آيه مباهله نفس يگانه معرفى كرده است در همين باره مىگويد: «پيامبر در اين حديث (حديث غدير) همان ولايتى را براى على(ع) نسبت به جميع مؤمنان اثبات كرد كه خداوند براى خويش ثابت كرده بود، يعنى او اولى به مؤمنان، ياور مؤمنان، سرور مؤمنان است و هر معنايى كه از لفظ «مولى» به دست مىآيد و بر پيامبر خدا اثباتپذير است، براى على(ع) نيز اثبات مىشود». كمال الدين طلحه الشافعى، مطالب السؤول، ص 16. دو: اگر مرادشان اين باشد كه پيامبر منحصراً دوستى را در نظر داشتهاند و سخن ايشان مراتب بالاتر و ولايت را شامل نمىشود از جهاتى مورد نقد است از جمله: 1. چنين معنايى در صورتى راست مىآيد كه قرائن موجود به نفع آن گواهى دهند و قرينهاى در استعمال كلمه مولى در ولايت به معناى اولويت و امامت و پيشوايى در كار نباشد، در حالى كه همه قرائن ياد شده بر معناى دوم دلالت دارند و هيچ قرينهاى برخصوص محبت وجود ندارد. 2. غالب آنچه در نقد توجيهات پيشين بيان شد مانند: نقدهاى شماره 1،2،3،و 6 برگمانه يك، و نقدهاى شماره 2 و 3 بر گمانه دو بر اين پنداره نيز وارد است. 3. چنان كه گذشت بسيارى از منابع معتبر لغت عرب كه مولفان آن نيز سنى مذهب هستند واژه ولايت در كلام پيامبر(ص) را ولايت زعامت و رهبرى معنا كردهاند. 4. خطاب تهديد گونه الهى: اگر حادثه غدير صرفاً براى اعلان دوستى حضرت على(ع) با مؤمنان يا دوستى مؤمنان با ايشان بود آيا با اين آيه سازگارى دارد كه: «اگر آن را ابلاغ نكنى، رسالت الهى را انجام ندادهاى»؟ آيه تبليغ و سپس آيه اكمال نشان مىدهد كه ولايت مورد ابلاغ در روز غدير مسأله مهم و جديدى است كه بدون آن دين ناقص است و مورد پسند الهى نيست، در حالى مودت و محبت اهل بيت(ع) قبلاً نازل و ابلاغ شده بود: «قُلْ لا أَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْراً إِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبى» ؛شورى (42) آيه 23.؛ «بگو: به ازاى آن (رسالت) پاداشى از شما خواستار نيستم، مگر دوستى درباره خويشاوندان». بنابراين فرو كاستن معناى ولايت به محبت و مودت و انحصار به آن، مغاير قرائن قرآنى است. 5. دلدارى خدايى: خداوند پيامبر(ص) را دلدارى داده، مىفرمايد: در راستاى اجراى اين مأموريت، خداوند تو را در مقابل توطئههاى مردم محافظت مىكند: «وَ اللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ»؛ مائده(5)، آيه 67.. از اين فراز برمىآيد كه پيامبر(ص) بيم آن داشته كه در صورت ابلاغ رسمى ولايت برخى بر اثر هواى نفسانى به مقابله برخاسته و دست به توطئه بزنند. اكنون سؤال مىشود با اعلام دوستى حضرت على(ع) چه جاى خوف از توطئه بود؟ چنين تعابيرى با هيچ معنايى از ولايت جز ولاء زعامت و امامت سازگارى ندارد. آيا خردپذير است كه پيشواى بزرگ مسلمانان، در آخرين و بزرگترين سخنرانى تاريخى خود، براى شركت كنندگان در كنگره عظيم حج، در آن بيابان خشكزار و گرماى سوزان، مسافران خسته و كوفته را گرد آورد و با اين همه تأكيدات و مقدمه چينىها با آنان سخن بگويد و تنها مقصودش اين باشد كه بگويد: «على را دوست داشته باشيد» و سپس آنان را موظف كند كه اين منشور بزرگ تاريخى را به گوش همگان برسانند! 6. اين كه پيامبر(ص) در دعاى خويش مسئله يارى كردن امام على(ع) را مطرح مىكنند و بر تنها گذاشتن و يارى نكردن او نفرين مىفرستد، قرينه روشنى است بر اينكه ولايت مورد نظر، از نوع ولايت زعامت و رهبرى است، نه صرف محبت و علاقه قلبى؛ زيرا آنچه با اطاعت، نصرت و يارى همگانى تلازم دارد، پيشوايى و رهبرى امت است، نه صرف محبت و علاقه قلبى. 7. در دعاى پيامبر آمده است: «حق را همپاى او بپادار» بر پايى حقيقت همراه با امام على(ع)و همپايى آن دو با امامت و رهبرى دينى تناسب دارد.به عبارت ديگر پيشوايى و مرجعيت دينى وسياسى امام على(ع) است كه مىتواند به برپايى حقيقت همگام با آن حضرت بينجامد؛ اما صرف اين كه مردم آن حضرت را دوست داشته باشند، بدون اين كه امامت و مرجعيت دينى در كار باشد چه نسبتى با اين سخن دارد؟ 8. چنانكه گذشت پيامبر(ص) بعد از اين حادثه فرمود: «الله اكبر! بر اكمال دين و اتمام نعمت و خوشنودى خدا به رسالت من و ولايت على(ع) بعد از من» نكته مهم در آنجا اين است كه اگر مقصود از «ولايت» محبت باشد، ديگر قيد «بعد از من»، زايد است؛ زيرا محبت حضرت على(ع) مقيد به زمان پس از رحلت پيامبر(ص) نيست. معنا ندارد منظور پيامبر(ص) را اين بگيريم كه بعد از رحلت من، على را دوست بداريد! زيرا محبت على(ع) با حيات پيامبر(ص) قابل جمع است؛ بلكه رهبرى دينى امام على(ع) است كه پس از آن حضرت مورد نظر است؛ زيرا در يك زمان وجود دو پيشوا در عرض هم ممكن نيست. 9. در گذشته آمد كه پس از سخنان پيامبر و به دستور آن حضرت مردم با حضرت على(ع) بيعت كردند. مگر دوستى بيعت دارد؟ بيعت به معناى تعهد و التزام به فرمان بردارى و تبعيت است و حتى ابوبكر و عمر نيز با آن حضرت بيعت كردند. با وجود اين چگونه مىتوان كلمه مولى در سخن پيامبر(ص) رابه معناى دوستى و محبت محض انگاشت؟ 10. اين كه پيامبر(ص) ولايت حضرت على(ع) را در كنار ولايت خود و همسنگ و همسان با آن معرفى كردند دليل روشنى است براين كه نمىتوان آن را به صرف محبت و دوستى تعريف كرد؛ بلكه مشتمل بر كاملترين درجات ولايت يعنى رهبرى دينى و دنيايى است. 11. در مواردى صحابه به صراحت اعلام كردهاند كه پيامبر(ص) حضرت على(ع) را «نصب» فرمود. شهاب الدين همدانى از عمربن خطاب چنين نقل كرده است: «پيامبر(ص) على(ع) رابه عنوان پيشوا نصب نموده و فرمود: «من كنت مولاه فعلى مولاه اللهم وال من والاه وعاد من عاداه...»؛ «خدايا تو گواه من بر آنان هستى». عمر گفت: «اى رسول خدا! جوانى خوش سيما و نيك بوى در كنار من گفت: اى عمر! همانا پيامبر پيمانى بست كه آن را نقض نمىكند جز كسى كه منافق باشد». آنگاه پيامبر(ص) دست مرا گرفت و فرمود: «اى عمر! او جبرييل بود، نه انسان. او مىخواست آنچه را كه درباره على(ع) به شما گفتم تأكيد كند»شهاب الدى ن همدانى، مودة القربى؛ نيز: قندوزى الحنفى، ينابيع الموده، ص 249 ق: الغدير، ج 1، ص 57.. تعبير نصب در سخن عمر كاملاً مطابق با ديدگاه شيعه است و با صرف محبت و دوستى بدون امامت و خلافت سازگارى ندارد. در اين زمينه قرائن و دلايل بسيار ديگرى وجود دارد كه به جهت اختصار به اين مقدار بسنده مىشود. پرسش 64 . يكى از دوستان سنى مىگفت: پيامبر(ص) در روز غدير حضرت على(ع) را براى خلافت بعد از عثمان معرفى كردند، نه خليفه اول بعد از خودشان. آيا اين درست است؟ اين مسأله پيشينهاى در ميان برخى از عالمان اهل سنت دارد. آنان پس از بررسى كاربردهاى گوناگون واژه «مولى» به اين نتيجه رسيدند كه اين واژه در خطبه غدير بالاترين مراتب ولايت كه امامت و زعامت و اولويت است را شامل مىشود و هيچ گريزى از پذيرش اين معنا و نصب اميرمؤمنان على(ع) براى خلافت و امامت وجود ندارد. ليكن با توجه به آنچه عملاً در تاريخ اتفاق افتاده بر آن شدند كه منظور پيامبر امامت و خلافت بلافصل حضرت على(ع) نيست تا مانع و مغاير با خلافت ديگران باشد. بلكه خلافت در زمان وقوع آن يعنى پس از عثمان است. شهاب الدين دولت آبادى (متوفى 1049) مىنويسد: «منظور از حديث «من كنت مولاه فعلى مولاه» اين است كه على(ع) در زمان خلافت و امامتش ولايت دارد» شهاب الدين ابى بشيرالدين دولت آبادى، هدايه السعداء؛ ق: الغدير، ج 1، ص 397.. محمدبن عبدالسعيد بن محمد كشى نيز بر آن است كه پيامبر(ص) براى حضرت على (ع) در زمان پس از عثمان و همزمان با معاويه جعل خلافت كرده است، نه پيش از آن ابوشكور محمدبن عبد السعيد بن محمد الكشى السالمى الحنفى، التمهيد فى بيان التوحيد؛ ق: الغدير، ج 1، ص 397.. نقد بر خلاف اين گمانه دلايل فراوانى وجود دارد كه امامت و ولايت بلافصل حضرت على(ع) را ثابت مىكند، از جمله: يك - آيات قرآن 1- آياتى كه در رابطه با ولايت اميرمؤمنان(ع) چه در قضيه غدير و چه پيش از آن نازل شده است، غالباً به گونههاى مختلفى بر ولايت و خلافت بىفاصله اميرمؤمنان (ع) پس از پيامبر(ص) دلالت دارنداز جمله: 1-1. آيه ولايت: در آيه «إِنَّما وَلِيُّكُمُ اللَّهُ وَ رَسُولُهُ وَ الَّذِينَ آمَنُوا الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاةَ وَ يُؤْتُونَ الزَّكاةَ وَ هُمْ راكِعُونَ»؛ مائده (5)، آيه 55. سخن از ولايت به نحو انحصارى آمده است. قرآن با واژه «انما» كه دلالت بر انحصار دارد ولايت را در ولايت خدا و رسول و اميرمؤمنان(ع) منحصر مىكند. مفاد اين آيه اين است كه تا زمانى كه على بن ابيطالب(ع) وجود دارد ولايت به ديگرى نمىرسد، همانطور كه با وجود پيامبر هيچ كس در عرض آن حضرت ولايتى ندارد. نتيجه اين آيه چيزى كمتر از امامت و ولايت بلافصل حضرت على(ع) پس از پيامبر(ص) نيست، زيرا امامت و خلافت با واسطه مستلزم پذيرش خلافت ديگران با وجود امام على(ع) است و اين معارض انحصار ذكر شده در آيه است. 1-2. آياتى كه در قضيه غدير نازل شده مانند آيه ابلاغ و آيه اكمال نيز كاملاً با امامت و خلافت بلافصل سازگارى دارد. زيرا هيج خردمندى نمىپذيرد كه اين همه تأكيد الهى بر ابلاغ مسألهاى مهم، كه عدم ابلاغش مساوى با ترك رسالت الهى است و دين تنها با آن كامل ومايه خرسندى خدا مىشود، اين باشد كه وقتى پس از عثمان مردم حضرت على(ع) را برگزيدند، آنگاه او امام مردم است. پس از آن هم قضاياى امثال حرث بن نعمان فهرى و نزول عذاب نمىتواند به خاطر اين باشد كه على(ع) تنها در يك دوره پنج ساله پس از عثمان به خلافت مىرسد. اگر واقعاً مسأله چنين بود هيچ نيازى به اختصاص به ذكر و اين همه تأكيدات و مسايل جانبى نداشت و تدارك چنين برنامه سنگين و تأكيدات شديدى كاملاً نابخردانه مىنمود. دو. سخنان پيامبر(ص) سخنان پيامبر اعظم(ص) نوعاً دلالت بر خلافت بلافصل مىكند از جمله: 2-1. از نظر قواعد زبان شناختى دلالت وجريان عرف بشرى همواره اگر كسى ديگرى را به عنوان جانشين خود معرفى كند و يا منصبى را براى او اعلام نمايد و قرينهاى بر فاصله زمانى بر قرار نسازد دلالت بر جانشينى بلافصل آن منصب دارد و اگر خلاف اين را اراده كرده باشد بايد به صراحت آن را باز گويد؛ در حالى كه در سخن پيامبر(ص) هيچ مطلبى دال براين كه مرادشان ولايت پس از عثمان باشد وجود ندارد. بنابراين بر اساس قواعد و متدلوژى همگانى فهم، سخنان پيامبر ظهور در خلاف و امامت بلافصل دارد، نه پس از سه خليفه ديگر. 2-2. در مواردى، چه در غدير و چه غير آن، پيامبر تصريح به ولايت حضرت على(ع) پس از خودشان كردهاند. از جمله: - پس از نزول آيه اكمال در غدير خم فرمودند: «الله اكبر بر اكمال دين و اتمام نعمت و رضاى خدا به رسالت من و ولايت على بعد از من» الغدير، ج 1، ص 231.. - «همانا على پس از من ولى شماست» ابن كثير، البدايه و النهايه، ج 7، ص 369. بيروت، دارالمعرفه. 1419 ق.. - «اى على تو امام و خليفه پس از من هستى» ابن عساكر، تاريخ مدينه دمشق، ج 2، ص 42 و 43، بيروت: دارالفكر، 1421 ق.. با وجود چنين تصريحاتى چگونه مىتوان گفت منظور پيامبر خلافت 25 سال بعد و پس از درگذشت عثمان مىباشد كه مردم با ازدحام و اصرار خود على(ع) را به رهبرى برگزيدند و اگر آن هم اتفاق نمىافتاد، براساس اين پنداره، سخن پيابر(ص) هيچ و پوچ مىنمود!! 2-3. شمول و فراگيرى سخن پيامبر(ص) تنها با ولايت بلافصل سازگار است. زيرا سخن پيامبر اين است كه «هركس را كه من مولاى اويم پس على مولاى اوست» كلمه هر كس شامل همه آحاد جامعه اسلامى حتى كسانى كه پس از پيامبر رهبرى امت را بر عهده گرفتند نيز مىشود. بنابراين ولايت علىبن ابى طالب(ع) شامل حال آنان نيز مىشده و با وجود آن ديگر جايى براى ولايت آنان نبوده است؛ بنابراين چنين عموميتى مستلزم نفى هر ولايتى غير از ولايت حضرت(ع) پس از رحلت پيامبر(ص) است و اين همان امامت و ولايت بلافصل است؛ زيرا ولايت بعد از عثمان يعنى اين كه آن حضرت بر كسانى كه در دوران پيش از آن زيسته و از دنيا رفتهاند ولايت نداشته باشد و اين نقص تماميت و عموميت ولايتى است كه پيامبر به آن تصريح كردند. 2-4. دستور پيامبر(ص) به بيعت با اميرمؤمنان(ع) دليل بر خلافت بلافصل است و معنى ندارد براى خلافت پس از سه خليفه ديگر در روز غدير بيعت گرفته شود. سه. سيره علوى روش برخورد امام على(ع) با واقعه غدير نشانگر آن است كه آن حضرت از كلام پيامبر(ص) امامت و خلافت بلافصل را درك كردهاند. اين مسأله را در استنادات آن حضرت به واقعه غدير و شكايت به درگاه خدا از غصب حق خويش به روشنى مىتوان دريافت بنگريد: پرسش 22. . از طرف ديگر آن حضرت نزديكترين فرد به پيامبر(ص) بوده و از مقام عصمت برخوردار است و حداقل در نزد اهل سنت از صحابيانى است كه سخنش در نهايت اتقان و اعتبار و حجيت است. بر اساس سخن پيامبر(ص) كه شيعه و سنى از آن حضرت نقل كردهاند «الحق مع على و على مع الحق...»؛ ينابيع المودة، ص 244. برداشت و درك آن حضرت از كلام نبوى عين حقيقت است و با رأى احدى پس از پيامبر برابرى نمىكند. بنابراين برخورد امام على(ع) با قضيه غدير دليل روشنى بر امامت و ولايت بلافصل آن حضرت است. چهار. سيره قرائن خارجى قرائن متعددى بر ولايت بلافصل امام على(ع) دلالت دارد. در اينجا به جهت اختصار به ذكر يك نمونه اكتفا مىشود: 4-1. بيعت با اميرمؤمنان؛ چنان كه گذشت در روز غدير همه و به ويژه خلفاى سه گانه با اميرمؤمنان بيعت كرده و به ويژه عمر و ابوبكر پس از تبريكگويى به آن حضرت اعلام داشتند كه تو پيشوا و سرور ما و همه مؤمنان گشتى الغدير، ج 1، ص 271.. اين تعبير به خوبى نشانگر ولايت اميرمؤمنان(ع) به اعتراف خود آنان است. در حالى كه نفى خلافت بلافصل معنايى عكس اين دارد. در نفى خلافت بلافصل خلفا هستند كه بر همگان از جمله حضرت على(ع) اعمال ولايت مىكنند و اين عمل با آن بيعت و آن گفتار در تناقص است. 4-2. نگاهى دوباره به آنچه در حادثه غدير رخ داده است براى كشف اين كه مراد از آن خلافت بلافصل يا با فاصله است راهگشاست در اين زمينه توجيحات ديگرى نيز ذكر شده است. جهت آگاهى بيشتر بنگريد: الف. محمد حسن قدردان قراملكى، امامت على(ع) و توجيههاى مخالفان، (مقاله)، فصلنامه قبسات، ش 45؛ ب. الغدير، ج 1، ص 391 - 399..
هدایت یافتگان على وياچسلاو پولوسين سرگييويچ
على وياچسلاو پولوسين سرگييويچ در سال 1956 در روسيه متولد شد در سال 1979 دانشكده فلسفه و در سال 1984 مدرسه روحانى مسكو را به پايان رساند و در موضع (( كليساى ارتدوكس روسيه و دولت در اتحاد شوروى در سال هاى 1991 - 1971)) از تز دكتراى خود دفعا كرد. در سال 1995 از انجام وظايف كشيشى كناره گرفت و در مصاحبه با مجله مسلمانان (شماره 2،3 ماه مه - ژوئن 1999) به طور رسمى خود را مسلمان ناميد : من خود را پيرو قرآن مقدس و پيغمبر محمد (ص) مى دانم. و به غير از خداى واحد و يگانه الله خداى ديگرى وجود ندارد و محمد (ص) فرستاده اوست. در فوريه 1999 از تز ديگر خود در موضوع (( دياليكتيك افسانه و اسطوه شناسى )) دفاع كرد. خانم والريا پورخووا
خانم والريا پورخووا اسلام شناس و مترجم و مفسر معانى قرآن به زبان روسى است او بيست سال پيش به دين مبين اسلام گرويده است و به نظر كارشناسان بهترين ترجمه قرآن به زبان روسى را ارائه نموده است، همسر وى محمدى عبد الرشيد كه از صاحب نظران علوم دينى و مسائل قرآنى و آشنا به زبان روسى است بر ترجمه وى نظارت داشته است. درباره اهميت اين ترجمه بايد اذعان داشت كه يكى از خلأهاى آشنايى روسى زبانان خصوصا پژوهشگران و انديشمندان با قرآن از ميان رفته و دسترسى مستقيم به قرآن براى آنها فراهم آمده خانم دكتر والريا پروخووا درباره چگونگى انجام اين مهم ميگويد مطالعه قرآن آنچنان مرا شيفته كرد كه تصميم به ترجمه آن به زبان روسى گرفتم وى مبنى بر اين كه در حديث نبوى وارد شده قرآن را بياموزيد و به ديگران تعليم دهيد اضافه كرد يا اين ترجمه خواسته ام كه نداى قرآن را به گوش هموطنان روسى خود برسانم . پروفسور خالد بلانكين شيپ:
مگر نام محمد هم علی نیست آئینه روی محمد علیست صد کتابو صد حدیث آئینه روی محمد علیست صاحب سخنی که بر سخن آگاه است اول سخنش بنام بسم الله است به ریاضی قرآن زندگی 59 مهدی 59 زمین 59 آز آن 59 مهدی 59 یعنی 9+5 = 14 معصوم چرا به امام علی قرآن ناطق میگویند علی 110+110 دین الهی + دین الله131= 351 قرآن 351 قرآن 351 یعنی 132 اسلام +202 محمد علی +17 نماز = 351 قرآن351 +14 معصوم = 365 روزسال 365+20 محمد = 385 شیعه قرآن 351+34باکلام حق =385 شیعه